![]() |
![]() |
|
|
راهنماي تورمان به ما گفته بود كه به اينجا «شهر چهار دريا» ميگويند. «شهر هزار مسجد» و «شهر هفتتپه» نام ديگر استانبول بود. وارد مسجد كه شديم، صدها شعله نور زرين در فضاي نيمه تاريك مسجد، غافلگيرمان كرد. بچه خنديد و گفت: «چه قشنگ!…» تمام مسجد را ريسمان كشيده بودند و چراغ آويزان كرده بودند. گوشهاي نشستيم و در سكوت، غرق تماشا شديم. انعكاس نور زرد روي قاليهاي سرخ، رنگ مهتابي پاكي به روي چهرة زائرين و توريستها انداخته بود. همگي شبيه نقاشيهاي لئوناردو داوينچي شده بوديم. خارجيها در آن نور پريده رنگ، بورتر به نظر ميرسيدند. يك خانوادة خارجي با صورتهاي كك و مكي در سكوت كنار ما ايستاده بودند. صدايي از آنها درنميآمد. گويي كه به ستوني از نمك تبديل شده بودند. من و بچه به آنها نگاه كرديم، تكان نميخوردند… نور فلاش كه فضاي نيمه تاريك مسجد را شكافت ترسيدم، تازه فهميدم كه كسي دارد از آن خانوادة خارجي عكس مياندازد. در همان موقع بچه ناليد و گفت كه حالش بد است. دستش را روي دلش گذاشته بود، روي قالي گرانقيمت مسجد دراز كشيد. در آن نور مهتابي رنگ، حس كردم كه صورتش از نور كمرنگ پشت پنجرهها هم سفيدتر شده است. گفتم: «شايد دستشويي داري» با بغض گفت: «نه – آي … تهوع دارم»… و از درد به خودش ميپيچيد و گاهي دستش را روي شكم و گاهي روي گلويش ميگذاشت. وحشت كردم. از ترس اين كه همان جا روي قالي قرمز مسجد بالا بياورد، سريع دستش را گرفتم و به سمت در مسجد دويدم. داشتيم كفشهايمان را ميپوشيديم كه پشت سرم صداي جاروبرقيهاي بزرگ نظافتچيان مسجد را شنيدم. ميدانستم كه تركها چقدر به مساجد باستاني خود افتخار ميكنند و از بين همة مساجد، چقدر روي اين يكي حساسند. راهنماي تورمان گفته بود: «اين مسجد مراد هركسي را ميدهد.» تصور كردم كه اگر دخترم آنجا، وسط آن قاليهاي قرمز و طلايي بالا بياورد، چه اتفاقي ميافتد؟ نتوانستم در اينباره فكر كنم. بچه چنان گريه ميكرد كه وحشتزده برجاي ميخكوب شدم. درد امانش را بريده بود. با بيقراري به طرف باغچه دويد تا استفراغ كند، به دنبالش دويدم، كيسهاي را از داخل كيفم درآوردم و زير دهانش گرفتم. مايعي سبزرنگ با بوي تند وحشتناك از دهانش سرازير شد. بعضي از توريستها، با ديدن اين صحنه با حالت اشمئزاز، رويشان را برگرداندند. سعي ميكردم با دستمال كاغذي دور دهانش را تميز كنم. از درد ناله ميكرد. حس كردم ميخواهد تمام رودههايش را بالا بياورد. گنبدها دور سرم ميچرخيدند. وقتي كارش تمام شد. من مانده بودم و بچة بيحال كه ميلرزيد، و يك كيسه در دستم، كه پر از مايع سبزرنگ بود. بچه داشت ميافتاد. كمي دورتر، زير درخت بيدمجنون، نيمكتي خالي ديدم. به آهستگي به آن سو رفتيم. آن نيمكت و آن بيدمجنون در آن لحظة بيكسي مثل تنها پناهگاهمان بود. تنها آغوشِ گشوده در آن شهر غريب… نشستم و بچه را بغل گرفتم. نميدانستم چه كار كنم. محتواي كيسه را پاي بيدمجنون ريختم. بوي تهوع دلم را آشوب كرد. در آن شهر كسي را نميشناختم. افراد تورمان هم از صبح ناپديد شده بودند. هر كدام دنبال كارهاي شخصي خودشان رفته بودند. يكي دنبال خريد، يكي سفارت يكي هم گشت و گذار. من و بچه تنها مانده بوديم. شايد براي همين خواسته بوديم مسجدها را ببينيم و حالا ميان آن مسجدها در باغ نشسته بوديم و نميدانستيم چه كنيم، نه پاي رفتن داشتيم و نه راه برگشتن… نه زبان ميدانستيم و نه خيابانها را ميشناختيم… مرد ميانهسالي آمد و پشت به ما، روي لبة نيمكت نشست و شروع كرد به سيگار كشيدن. سر بچه روي پايم بود. از درد پيچ و تاب ميخورد و كيسة نايلون ديگري را كه براي استفراغ روي پايم گذاشته بودم، چنگ ميزد. دورتادورم را نگاه كردم، اينجا تا چشم كار ميكرد، مسجد بود. مسجدهاي باستاني بزرگ و كوچك در رنگها و اشكال مختلف و پشت مسجدها دريا، كجا ميتوانستم بروم؟ كجا بايد پناه ميگرفتم؟ صداي فروشندگان دورهگرد را از بيرون محوطة باغ مسجد ميشنيدم. چيزي را ميفروختند كه نميدانستم چيست؟… گاهي لكههاي رنگارنگي را از پشت درختها ميديدم. پارچه، شال، خرده ريز و چيزهاي ديگر… حدس ميزدم كه آن پشت بايد بازارچهاي باشد. اگر بچه مريض نبود، بلند ميشديم و با شادماني به آن سو ميرفتيم. اما حالا به نيمكت ميخكوب شده بوديم، نگاه كردم. آسمان مثل آينهاي كه در برابر خورشيد بگيري، رنگ عوض ميكرد، لحظهاي فيروزهاي درخشان بود و لحظهاي به رنگ زمرد پريده رنگي درميآمد، لحظهاي سرخ ياقوتي بود با رگههاي صورتي و لحظهاي بنفش بود با لكههاي طلايي. گويي كه هر لحظه رنگي از گنبدها و منارهها در آن انعكاس مييافت و هر بار كه آسمان رنگ عوض ميكرد، گويي كه همة گنبدها به رنگي جديد درميآمدند. هرگز در عمرم، آسماني به اين بازيگوشي و زيبايي نديده بودم. حالا آسمان لاجوردي شده بود، درست به رنگ گنبد مسجد بزرگتري كه از دور پيدا بود، حس غريبي در فضا موج ميزد. حسي شبيه عاشق شدن و گذشتن. گلهاي سرخ و زرد و بنفش در زمينة آسمانِ رنگ به رنگ، مثل دانههاي جواهر ميدرخشيدند و بوي باران، بوي غريب خاك و سبزه و گل ديوانهات ميكرد. راست ميگفتند كه اينجا، شهر عبور و سفر بود، شهر دل بستن و دل كندن، شهر ديدن و فراموش كردن… تا به حال آسمان هيچ شهري را چنين متغير و سر به هوا نديده بودم، در اطراف من، همه چيز در كمال خود بود و من شاهد خاموشِ اين همه زيبايي بودم. اما نميتوانستم در آن شريك شوم. دلم ميخواست با اين همه لطافت و زيبايي اطرافم درهم آميزم و يكي شوم. ميخواستم جزئي از طبيعت اطرافم شوم. اما نميتوانستم… سر بچة مريض روي پايم بود و آن همه عشق و طراوت، اين همه نزديك بود و آن همه دور… اگر بچه نبود، اگر بچه مريض نبود، اگر كسي در كنارم بود، آه از اين اگرها… كنار آب تشنه مانده بودم. پشت دروازههاي بستة مسجدي كه مراد ميداد… بدتر از همه اين بود كه نميدانستم چه كسي را در اين مورد، مقصر بدانم. خودم، بچه، شهر چهار دريا را كه اين همه زيبا بود يا شايد مردمي كه بيتفاوت از كنارم ميگذشتند و مثل خودم بيرحم بودند؟ كدام يك آرامش و لذت مرا در آن صبح پاييزي به هم زده بود. چرا شاد نبودم؟ چرا مثل جهان اطرافم، مثل ابرها، آسمان، پرندهها و درخت. آزاد و رها نبودم؟… چرا اتفاقي نميافتاد كه مرا از آن وضع مصيبتبار نجات دهد؟ پس كجا بود معجزة شهر چهار دريا كه ميگفتند؟ مرد با پشت خميدهاش هنوز بخشي از نيمكت ما را گرفته بود و با بيتفاوتي، پشت سرهم سيگار دود ميكرد. بچه روي پايم گريه ميكرد و مرد حتي سرش را برنميگرداند. آسمان ابري بود. ميدانستم كه به زودي باران شروع خواهد شد. آدرس هتل را نداشتم. قرار بود، اتوبوسِ تور ساعت يك بعدازظهر در ميدان بالايي دنبالمان بيايد. به ساعت نگاه كردم. يازده و نيم بود. فكر كردم تا ساعت يك، زير باران، با بچهاي كه از دلپيچه و تهوع به خود ميپيچد چه كنم؟ او حتي نميتوانست يك قدم راه بيايد. دل به دريا زدم و به انگليسي دست و پا شكستهاي به مرد گفتم: «ببخشيد اين بچه مريض است. ممكن است از اينجا بلند شويد تا بتوانم راحت اين بچه را بخوابانم؟» با چشمان وحشتزده نگاهم كرد، نميدانم چقدر متوجه منظورم شد. اما با ديدن بچه و حال زار من، سريع بلند شد. شايد فكر كرد كه بيماري بچه واگير دارد. حالا تنها شده بوديم. من، بچه و باران – باران اول با شرم و آهستهآهسته و سپس تندتر باريدن گرفت. ميدانستم كه به زودي رگبار خواهد شد. كيسة خالي استفراغ را بالاي سر بچه گرفتم كه خيس نشود. با حالت بيپناه به اطرافم نگاه كردم. جايي براي گريختن نبود. در شهر هزار مسجد، شهر هفتتپه و چهار دريا، تنها زني غريب با بچهاي بيمار بودم و از اين هزار مسجد حتي يكي هم نبايد به محتويات معدة دختر كوچك من آلوده ميشد. گويي فقط دريا بود كه مرا صدا ميكرد. درياي مهرباني كه تهوع بچه مرا با مهرباني پذيرا ميشد. درياي عاصي و خشمگين…. دريايي كه هر هديهاي را آسان ميپذيرفت. حتي مرگ ميهمانانش را… به دخترم گفتم: «ميتواني چند قدم راه بروي؟ تا نزديك ميدان؟» گفت: «نه» و معصومانه اشك ريخت. از اين سو «اژه»، از سوي ديگر «مديترانه»، از آن سو «مرمره» و از سوي ديگر «درياي سياه…» محاصره شده بوديم. «در اين شهر چهار دريا به هم ميرسند» و بچه باز داشت عق ميزد. كيسه را زير دهانش گرفتم. حالا او هم مثل من از باران خيس شده بود. ميلرزيد. رنگش از آسمان هم پريدهتر بود. راهنماي تورمان گفته بود: «اين شهر خداحافظي نميشناسد…» بچه را بغل كردم. زير باران روي كفشهاي پاشنهبلندم كه براي اين سفر خريده بودم، آهسته راه ميرفتم. كيسه هنوز در دستم بود. ،ا محتويات معدة كوچك بچة من. يادم رفته بود زير بيدمجنون خالياش كنم. از مسجدها دور ميشديم و به دريا نزديك ميشديم. آرزو كردم نگاه آشنايي ببينم. مكثي، پرسشي يا حتي نگاهي از سر دلسوزي… هميشه از دخالت مردم در زندگيام بيزار بودم. اما اينبار دلم ميخواست كسي كنجكاوي كند. يا دست كم به بچه نگاهي بيندازد. توريستها با بلال يا بستني در دست از كنارم ميگذشتند. مرا ميديدند يا نميديدند. بچه لرزان را در بلغم ميديدند يا نميديدند و كيسة پر از استفراغ را، آيا ميديدند؟ كسي چيزي نميپرسيد. تا دريا چقدر مانده بود؟ مگر نميگفتند كه همه كوچههاي اين شهر به دريا ميرسد؟ پس دريا كجا بود؟ ميدان را گم كرده بودم. در ميان دو مسجد، ناگهان صدايي را از پشت سرم شنيدم: «مادام!…» صداي همان مرد بود. همان كه ميگفت: «ايراني؟» با خوشحالي رو برگرداندم. برق زنجير طلايش چشمم را زد. با خودم گفتم: «اگر خواست كمك كند قبول ميكنم، مگر چه اشكالي دارد؟ من يك زن تنها هستم با يك بچه مريض… زبان مردم اين شهر را هم كه نميفهمم. حتماً خدا او را فرستاده است…» با همان كفشهاي نوك تيز به سمت ما آمد. قطرههاي باران روي طرههاي موجدار موهايش ميدرخشيدند. با بچه در بغلم، صبر كردم تا به من برسد. در حالي كه ميدويد، به ما رسيد و بدون اينكه به ما نگاهي بيندازد، از كنارمان گذشت. در همان با صداي بلند گفت: «[1]Madam wait – please wait! » نگاه كردم دو دختر جوان موطلايي با فاصله زيادي از ما حركت ميكردند. صورتشان را نميديدم، ولي از قامت بلند و موج طلايي گيسوانشان معلوم بود كه اروپايي يا آمريكايي هستند. پسر شرقي با چشمان سياه ببرگونهاش دنبال آنها ميدويد و با انگليسي لهجهداري از آنها ميخواست كه يك لحظه صبر كنند تا او چيز مهمي به آنها بگويد. دو زن حتي رو برنگرداندند. اما مرد همچنان با اميدواري پشت سر آنها راه ميرفت و چيزهايي ميگفت كه حالا ديگر نميشنيدم… مرد دور شده بود. به بچه گفتم: «استفراغ داري؟…» سرش را تكان داد. در كيفم را باز كردم، ديگر كيسهاي نداشتم. گفتم: باشد! همين جا بكن… روي زمين…» *** آن روز، توريستهاي شهر چهار دريا، با نفرت و اكراه از كنار زني غريب و و لچك به سر ميگذاشتند كه با كيسهاي محتوي استفراغ در يك دست، پشت بچهاي را ميماليد و بچه در محاصرة گنبدها و منارههاي باستاني، گويي كه تمام لحظههاي سفرش را از دل و رودههاي كوچكش بالا ميآورد و زن طوري به كيسة پر از استفراغ چنگ زده بود كه گويي آن كيسه، تقديرش بود و از آن پس، همة گذشته و آيندهاش را در آن كيسه، همراه خودش ميبُرد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 4:38 توسط چیستا یثربی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
پاژیا ( مهدی نصیری ) آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
| پیوندها |
|
نیایش میمندی نژاد ( دفترنامه ) کبریا ( چیستا یثربی ) کوچه خوشبخت ( میترالبافی ) برف و بلوط و ماه ( مختارشکري پور ) |
|
RSS
|