تبليغاتX
عبورنور -

"به نام صاحب كلمه"

 

 

 

خانم نويسنده و رؤياهايش در حياط خلوت

 

 

 

نگاهي به نمايش حياط خلوت، نوشته و كار چيستا يثربي

 

 

 

 

سعيده قطبي زاده

 

 

 

در حياط خلوت چيستا يثربي، يك اتفاق اساسي تئاتري روي داده است. اتفاقهايي از هيچ زاده مي‌شوند و ناگهان در سايه روشن بازي بازيگران، شكلي از واقعيتهاي اجتماعي به خود مي‌گيرند و تماشاگر را غافلگير مي‌كنند.

نمايش جديد چيستا يثربي، از يك جهت با نمايشهاي قبلي اين نويسنده تفاوتي اساسي دارد و قدمي متفاوت و رو به جلو محسوب مي‌شود.

يثربي همواره به قصه‌گويي و شخصيت‌پردازي علاقه فراواني نشان داده است. در نمايش حياط خلوت، تلقي جديدي از نمايشنامه‌نويسي را به نمايش مي‌گذارد و آن اين است: هر چيز روي صحنه مي‌تواند دراماتيك باشد، اگر ارتباط معنايي درست با انديشة نمايشنامه داشته باشد. حتي عدم تحرك يك بازيگر روي صحنه، دراماتيك است، اگر اين عدم تحرك در جهت تعالي طرح اصلي و انديشة‌ نويسنده باشد و خود بخشي از بازي زندگي تلقي شود. مثل اين است كه كسي به گونه‌اي عمدي تصميم بگيرد از همه چيز كناره بگيرد. سكوت و بي تحركي اين آدم            در جهت هدفي والاتر تعريف مي‌شود و خود جزئي از حركتهاي رو به جلوي زندگي است.

به اين ترتيب در حياط خلوت چيستا يثربي، طرح هر اپيزود، از توالي وقايعي الهام مي‌گيرد كه در حالت عادي، در كوچه و خيابان به كرات شاهد هستيم. اما اكنون انديشة ‌نمايشنامه‌نويس و كارگردان، به آن جهت خاصي بخشيده است.

چيستا يثربي در بيان هر ايده، از رفت و آمد روايتها، دخالت قصه‌ها در يكديگر، تركيب روايت با بازي، فاصله‌گذاري، آشنازدايي از مفاهيم و كلمات آشنا و كليشه‌اي و مهم‌تر از همه، ساختارشكني در چينش روابط آدمها، بهترين استفاده را كرده است.

آدمهاي حياط خلوت يثربي، همگي قابل همذات‌پنداري و آشنا هستند. در حالي كه هيچ كدام معصوم يا گناهكار مطلق نيستند.

در اپيزود اول، روح يك دختر مرده كه توسط مردي ناآشنا، در اتومبيل به قتل رسيده است، قاتل را رها نمي‌كند. اين روح در تمام خلوت مرد حضور دارد و ديگر مرد از دست او رهايي ندارد و حتي با نگاهي تلخ و طنزآميز، مرد در زمان دستشويي هم از حضور ناگهاني روح زن مي‌ترسد. از اين پس نمي‌دانيم بيشتر براي كداميك دل بسوزانيم. قاتل يا مقتول؟ و اين ترديد زماني اوج مي‌گيرد كه مي‌فهميم قاتل و مقتول، شرايطي مانند هم داشته و بسيار به هم شبيه بودند و مقتول با دروغگويي به قاتل، بيهوده او را نسبت به موقعيت خود دچار اشتباه و توهم كرده است. روح هم حسي تماشاگر با آن دو زماني است كه قاتل به روح مقتول مي‌گويد: «اگه من و تو، يه جاي درست، يه زمان درست با هم آشنا شده بوديم...»

اپيزود دوم ارتباط مرد جواني را با ناظم سخت گير و  خشن دوران كودكي‌اش به تصوير مي‌كشد. با اين ظرافت كه موقعيتها مدام در اين اپيزود جا به جا مي‌شود. غالب و مغلوب به جاي هم قرار مي‌گيرند و گاهي پسر در نقش كودكي و گاهي ناظم در نقش پيرزني فرتوت و سكته‌كرده، در تقابلي موازي قرار مي‌گيرند. به گونه‌اي كه در پايان، ما براي هر دو دل مي‌سوزانيم و نمي‌دانيم آيا آن كس كه بدي ديده است، مجاز است كه بدي كند؟

اپيزود سوم كه به نوعي نقطة‌ عطف پنج اپيزود و چلچراغ نمايش محسوب مي‌شود، داستان زني نويسنده است كه برندة جايزة ادبي كتاب سال شده است، اما او خود نمي‌داند چرا اين جايزه را برده است. لذا در فرصتي كوتاه پشت تريبون ( كه او را براي گرفتن جايزه روي صحنه صدا مي‌زنند. ) گذشتة ‌خود را مرور مي‌كند و به زندگي بي‌درد و رنجش مي‌رسد و اينكه براي نويسنده شدن همه گونه رنج            ، از تحمل خفت و خواري از همسر تا كودك‌آزاري را تجربه كرده، اما در نهايت به شكلي تصادفي، رماني پست مدرن مي‌نويسد...

اپيزود سوم با بازي خلاق سيما تيرانداز ( در نقشي نفس‌گير و متفاوت كه تا به حال از او شاهد نبوديم ) به نوعي حديث نفس نويسندگاني به شمار مي‌رود كه براي رسيدن به مفهوم هنر و ادبيات، زندگي واقعي را فداي رنجها و خودآزاريهاي خودساخته مي‌كنند.

اپيزود چهارم با ترفندي سهل و ممتنع، گذر از رؤيا به واقعيت را نشان مي‌دهد. در ابتدا با صحنة ماه عسل زوجي مواجه هستيم كه به زودي درمي‌يابيم اين يك كابوس است و واقعيت چيز ديگري است. چيزي كه براي درك آن، باز بايد به رؤيا رجوع كنيم.

و بالاخره اپيزود پنجم از دستمايه‌هاي مورد علاقة‌ چيستا يثربي است. يك پازل روان‌شناختي چندگانه دربارة اينكه حقيقت چيست و دروغ كدام است؟ و خيال و واقعيت چگونه در هم تنيده مي‌شود و چه كسي راست مي‌گويد؟ آيا همه دروغ مي‌گوييم؟

اپيزود پنجم با متني سنجيده و فضاسازي              در يك كافي‌شاپ، فضايي مسخ‌گونه دارد و تماشاگر را به سؤالهاي اساسي‌تري دربارة‌ زندگي رهنمون مي‌شود.

اينكه در نهايت چه كسي حقيقت را مي‌گويد... 

*   *   *

 

چيستا يثربي در اپيزودهاي حياط خلوت، كاري سهل و ممتنع انجام مي‌دهد. او اين بار بر خلاف نمايشها يا متون قبلي‌اش، نه تماشاگر را درگير تعليق مي‌كند و نه اوج و فرود شخصيتهاي داستاني‌اش، قصه را پيش مي‌برد. يثربي اين بار با گزينش پنج تابلو از جامعه كه سه تابلوي آن در اتومبيل مي‌گذرد، با نگاهي فانتزي و حتي انيميشن‌گونه، به سوي كشف واقعيت قدم برمي‌دارد. اينكه با خنده و فانتزي، پوستة چيزها را بشكافيم و تلخي و تندي آنها را عريان كنيم، كار آساني نيست. دست كم در مجال يك تئاتر يك ساعته نيست. اما يثربي با گروه قوي بازيگرانش، موفق به چنين كاري شده است.

بازيگران حياط خلوت پرتوان به نظر مي‌رسند و عجيب اين است كه با تصاوير سابق خود فاصلة زيادي دارند. محمد حاتمي در نقش تيپيكال راننده‌اي از قشر محروم جامعه كه ناخواسته قتلي را مرتكب مي‌شود، بسيار موفق عمل مي‌كند و تواناييهايي از خود به نمايش مي‌گذارد كه پيش از اين از چشم تماشاگر مخفي بوده است. او با بازي روان و سيال و فضاسازيهاي حسي مناسب، به خوبي مي داند چگونه تماشاگر را بخنداند و بگرياند.

اگر چه سابقة‌ سالها كار بازيگريِ حاتمي در اين نمايش به او كمك فراواني كرده است، اما به نظر مي‌رسد كه فضاسازي حسي و بدني حاتمي در اين نقش، بسيار پررنگ‌تر از ساير كارهاي اوست. به گونه‌اي كه در ذهن مخاطب براي هميشه باقي مي‌ماند.

سيما تيرانداز مثل هميشه پرانرژي و خلاق است. اما بازي او در اين نمايش، به ويژه آن مونولوگ تأثيرگذار اپيزود سوم، او را در نقشهايي متفاوت با آثار پيشين خود نشان مي‌دهد. زني كه از تيرانداز هميشگي فاصله دارد و با اين حال براي ما بسيار آشناست و انفجار خنده و استقبال تماشاگر را باعث مي‌شود.

مينو زاهدي نيز به خوبي از عهدة تغيير موقعيت نقشهايش برآمده و به خصوص در اپيزود دوم، با مهارت ميان فضاي ساديسميك يك ناظم وسواسي و فضاي مهجورانة يك پيرزن نيمه‌سكته‌اي تعادل برقرار مي‌كند.

موسيقي نويد گوهري ارتباط خوبي با تماشاگر برقرار مي‌كند و طراحي صحنة موجز و در عين حال رؤياگونة ‌لادن كنعاني، به خوبي در خدمت مضمون اجراست. گويي كه بخشي از ماشين       ، از چشم يك خواب       به تصوير كشيده است و همه چيز هم واقعي است و هم فانتزي.

در پايان يك نكته          مي‌ماند. وقتي پوستر صورتي نمايش حياط خلوت را ديدم، با خود گفتم: «چيستا يثربي بعد از "سيلويا" و "جنايت و مكافات"، چه حرفي در زمينة‌ روان‌شناسي آدمها دارد كه باز به سراغ رنگي غيرمتعارف ( صورتي ) رفته است.»

بعد از ديدن نمايش باورم شد كه چيستا يثربي اين بار به كالبدشكافي خوابهاي خود و تماشاگران پرداخته است. اما به ياري گروهش، چنان اين خوابها و كابوسها را واقعي اجرا مي‌كند كه تماشاگر ديگر از خواب ديدن نمي‌ترسد... تماشاگراني كه با هم به كابوسهايشان بخندند، حتماً هراس را فراموش خواهند كرد. حياط خلوت براي يثربي و گروهش گامي رو به جلوست كه نشان از خلاقيتهاي گروهي پرتلاش دارد و براي انتظار تماشاگر خود احترام قائل است.

و در پايان ياد شعري از يانيس ريتسوس مي‌افتم...

او در دستهايش چيزهايي دارد كه با هم نمي‌خوانند

يك سنگ، يك سفال، دو كبريت سوخته...

او اين همه را مي‌گيرد

و در حياط خلوتش چيزي مثل يك درخت مي‌سازد

مي‌بيني؟

شعر همين است...

"چيزي مثل"... ¨

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 16:55  توسط چیستا یثربی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
پاژیا ( مهدی نصیری )
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
پیوندها
نیایش میمندی نژاد ( دفترنامه )
کبریا ( چیستا یثربی )
کوچه خوشبخت ( میترالبافی )
برف و بلوط و ماه ( مختارشکري پور )
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان