![]() |
![]() |
|
|
مثل بازي، مثل فيلم
چيستا يثربي
● خونبازي ● كارگردان: رخشان بنياعتماد، محسن عبدالوهاب ● نويسندگان فيلمنامه: رخشان بنياعتماد، محسن عبدالوهاب، ثميني و فريد مصطفوي ● تهيهكننده: جهانگير كوثري ● بازيگران: باران كوثري، بيتا فرّهي، بهرام رادان، مسعود رايگان سارا، دختر جوان معتادي است كه در آستانة ورود نامزدش از كانادا، تصميم به ترك اعتياد خود ميگيرد تا با جسم و روحي سالم، در مقابل نامزدش ظاهر شود. او به همراه مادرش سفري را به سوي آسايشگاهي در شمال ايران آغاز ميكنند، مكاني كه ظاهراً خالة سارا آن را اداره ميكند و كلينيكي جهت ترك اعتياد است. اما در راه سفر، وضعيت جسمي و روحي سارا، دشواريهايي را پديد ميآورد كه هدف اوليه سفر را تحتالشعاع قرار ميدهد... سينماي ايران هيچگاه از نفوذ ملودرام در امان نبوده است. به خصوص در حيطة موضوعات حساس اجتماعي، چون اعتياد، طلاق، خودكشي و آسيبهاي اجتماعي ديگر، كارگردانان ايراني همواره تمايل داشتهاند كه قصههاي خود را با رنگ و مايه ملودرام براي بيان اين معضلات به كار گيرند. لذا روايت داستاني هميشه تحت تأثير شخصيتهاي مثبت و منفي و اتفاقات تلخ و شيرين قرار گرفته است. اما در «خونبازي»، عليرغم موضوع حساسي چون اعتياد جوانان، كارگردان سعي كرده است كه با دوري گرفتن از كليشههاي مرسوم سينماي ملودرام، داستان خود را در موقعيت و حتي در لحظه پيش ببرد و به نوعي، به تصوير ساعتي از زندگي يك دختر معتاد برسد كه به دليل حضور قريبالوقوع نامزدش، تصميم به ترك اعتياد ميگيرد. همة ماجراي فيلم پارهخطي است كه در فاصلة دو نقطه اتفاق ميافتد. نقطة اول، تماشاي فيلم ارسالي آرش ( نامزد سارا ) از كانادا و تصميم به ترك اعتياد است و نقطة دوم، رسيدن به همان نقطة اول يا تصميم مجدد براي ترك اعتياد است و همة داستان پارهخطي است كه ميان لحظههاي دشوار چنين تصميمي در حركت است. درست مثل اتومبيل مادر سارا كه از نقطة مبدأ ( خانه ) تا نقطة مقصد ( آسايشگاه )، بي امان پيش ميرود و گاه به سبب شرايط، پسروي ميكند، گاه توقف ميكند و گاه به جلو ميرود. سارا ( باران كوثري ) همراه مادرش ( بيتا فرّهي ) براي رسيدن به آسايشگاه ترك اعتياد خالهاش در شمال كشور، سفري دردناك را آغاز مي كند. به قول فروغ فرخزاد، «سفري حجمي در بطن زمان»... اين سفر شباهتي به سفر اُديسه ندارد و به فيلم «جادهاي ديگر» هم شباهت ندارد. جاده در درون اين آدمهاست كه بايد از ميان آن بگذرند و به زندگي جديدي برسند. سارا و مادرش هر كدام جادهاي درون خود دارند. سارا بايد اعتيادش را در گذشته بگذارد و به سمت سرنوشتي نامعلوم، با آرش راهي كانادا شود و مادرش ميخواهد در ميانهسالي دوباره ازدواج كند و زندگي جديدي را تجربه كند. تقريباً تا سكانس ماقبل آخر فيلم، يعني ملاقات با پدر سارا (مسعود رايگان ) ما چيزي دربارة گذشته آدمها نميدانيم و اين ندانستن چقدر خوب است. حالا ديگر مثل تمام فيلمهاي مشابه، هيچ كس را به طور خاص در اعتياد سارا و رنج او مقصر نميدانيم. آنچه در گذشتة اين آدمها روي داده است، براي ما آشكار نيست. حالا تنها شاهد اضمحلال و خودويرانگري سارا هستيم كه به نوعي به ويرانگري مادر و خانوادهاش نيز ميانجامد. پرخاشگري، افسردگي، رفتارهاي دوقطبي ( افسردگي و شيدايي ) و حتي اقدام به خودكشي، همگي نشانة اقدام دشوار سارا براي ترك اعتياد است. آن هم در طول سفري كه هيچ حرفي به جز خون و خونبازي، چشمانداز آن نيست. و ايكاش فيلم تا پايان با تكيه بر همين موقعيت يكتا، يعني نفس كشيدن با دختري معتاد و در آستانة ترك، پيش ميرفت و ناگهان با سكانس ملاقات پدر و دعواهاي رايج زن و شوهري و رديابي مقصر در تربيت سارا، از مسير اصلي خود خارج نميشد. چرا كه اطلاعات داده شده در آن چند سكانس آخر و به ويژه طلاق والدين، عدم تعلق سارا به هيچيك و... هيچيك نميتوانست بر نفسگيري موقعيت سارا چيزي اضافه كند و اساساً فيلم بر بستر شخصيت جلو نميرفت كه ناگهان نياز به كالبدشكافي و دلايل اجتماعي اعتياد سارا حس شود. فيلم با تيكه بر لحظه و موقعيت، تصويري جهانشمول از تمام جوانان همنسل سارا ارائه ميداد كه ريشة اعتياد آنها تنها در معضلات جامعه و خانواده نيست، بلكه بحرانهاي وجودي و فلسفي عميقتري، آنها را از درون تهي كرده است. فيلم در فضاي سرد و تيرهاي جريان مييابد. رنگ سياه و سفيد و تركيب نورپردازي تاريك نماهاي داخلي ( مثل نماهاي داخل پاساژ يا اتومبيل ) و نماهاي بيروني دوري كه از پنجره ماشين، در سكوت و از فاصلة دور شاهد هستيم، نوعي حس سردي و بحران دروني شخصيتهاي فيلم را القاء ميكند و به نوعي بيرابطهگي ميان سارا و جهان پيرامونش ( حتي سارا و مادرش ) ميرسد. فيلمي كه آرش ( نامزد سارا ) براي او از تورنتو فرستاده است، به همراه لباس عروسي كه بار نمادين پيدا ميكند و نشانهاي دوگانه و متضاد از آينده اي امن و در عين حال نگرانكننده ميشود، خود كاركردي افشاگر دارد. در فيلم، آرش را ميبينيم، مرد جواني كه در انتظار ديدار نامزدش، لحظهشماري ميكند، گويي كه در تبعيدي خودساخته براي ادامة تحصيل، تنها به ياد و رؤياي دختر آرزوهايش، سارا، دلخوش است، غافل از اينكه دختر معصوم آرزوهايش را اعتياد، ويران كرده است. آرش در محاصرة عكسهاي بزرگ سارا، لحظاتي را با عروسكي به جاي سارا ميرقصد ( در حالي كه لباس عروسي سارا را بر تن عروسك پوشانده است. ) و سارا با ديدن اين لحظات در فيلم، بيشتر از آنچه اميدوار، خوشحال يا حتي عاشق به نظر برسد، مضطرب و هراسان است. نوعي ترس از آينده، در چشمهاي سارا جريان دارد كه با بازي زيرپوستي باران كوثري، به خوبي به مخاطب منتقل ميشود. ترس سارا به خاطر ويراني هر آن چيزي است كه دارد. رخشان بنياعتماد با «خونبازي»، شايد اجتماعيترين و در عين حال شخصيترين فيلمش را پديد آورده است. شخصي از آن جهت كه بنياعتماد قبل از هر چيز، مستندسازي است كه نسبت به مسائل اجتماعي و به خصوص جوانان حساس است. خونبازي بيشك فيلمي تلخ است كه كارگردان آن قصد هيچگونه دلخوشي دادن به تماشاگرش را ندارد. نوعي بيگانگي احساسي ميان آدمهاي فيلم در جريان است. پدر و مادر سارا نسبت به هم و حتي سارا نسبت به نامزدش... هر يك از آدمهاي فيلم دچار احساس بياعتنايي و حتي شايد طرداجتماعي است و اين حس دورافتادگي، جدايي و انزوا در سارا به اوج خود ميرسد. آنها آدمهايي هستند كه موقعيت و شرايطي ناخواسته، آنها را به سمت حاشيه رانده است. از خودبيگانگي، خودويرانگري را در سارا سبب شده است و ما تأثير اين خودويرانگري را حتي در طبيعت اطراف آنها ميبينيم. اين جاده اصلاً زيبا به نظر نميرسد و همانگونه كه ماشين جلو ميرود، التماسهاي سارا به مادرش براي توقف و پيدا كردن مواد، سمفوني آدمهاي وحشي و آزاردهندهاي كه ميخواهند خون دخترك را بمكند، گرفتگي آسمان و دوربيني كه روي دست، همة اين تلخيها را روايت ميكند، گويي ما را به جشن عروسي خاصي دعوت ميكند كه كارت دعوت آن با خون نوشته شده است. كارگردان در پي تعريف قصة هزار و يك شب نيست و قصهاش اصلاً پاياني ندارد و تماشاگر هم قرار نيست به جواب قاطعي برسد. اينكه سارا اعتياد را ترك ميكند يا خير، پايانبندي گشودهاي است كه بسته به تعداد تماشاگران، براي آن پاسخي وجود دارد. و از اين جهت فيلم، به شدت ما را به ياد فيلمهاي سياه و نئورئاليسم سينماي مدرن و به ويژه ايتاليا مياندازد. همان گرايش مستندسازي و همان واقعبيني تند و تلخ فيلمساز اجتماعي، موقعيت را جلو ميبرد و اگر در صحنة ملاقات با پدر، فيلمنامه ناگهان دوپاره نميشد و كارگردان به دنبال رديابي انگيزههاي اجتماعي اعتياد سارا در عواملي چون طلاق والدين، خودخواهي آنها و ازدواج مجدد، دوستبازي پدر سارا و... نبود، حتماً تأثير فيلم دو چندان بود. چرا كه اساساً موقعيت آزاردهنده، تنهايي و حس ازخودبيگانگي آدمها در اين فيلم است كه آنها را به نوعي به هم شبيه ميكند و اگر قرار است كه براي اعتياد سارا، دنبال مقصرهاي از پيش تعيينشده بگرديم، در دام ملودرامگرايي خاصي ميافتيم كه از تندي و تلخي واقعيت ميكاهد. شايد آنچه سارا را از نقشهاي مشابه خود در آثار ديگر متمايز ميكند، اتفاقاً در عدمشناخت ما نسبت به او حاصل ميشود. سارا در نگاه خود به زندگي، دچار بحران پوچي است. حس تهديدهاي مختلف از سوي جامعه با عدم وجود تكيهگاههاي محكم دروني، باعث سردرگمي نسل سارا شده است و اين موقعيت، عامتر از آن است كه طبقة اقتصادي و يا دعواي پدر و مادر آن را توجيه كند. «خونبازي»، اختلال در نگاه يك دختر جوان به زندگي، اعتياد و عدمتسلط بر اوضاع و سپس تلاش او براي بازيابي دوباره زندگي و تسلط دوباره است و اين حس تهديد، نه تنها از جامعه كه بيشتر از جايي درون شخصيتها حس ميشود. جايي كه نسل جديد، قرباني بيتفاوتي آدمها به خودشان و يكديگر است. و سفر استعارهاي است براي رفتن و گريختن، به اميد بازيافتن خود... حسي كه در ناخودآگاه جمعي همة ايرانيان وجود دارد و هر بار كه شرايط را بر خود تنگ ميبينند، به اولين چيزي كه ميانديشند، سفر و رفتن است. در پايان بيانصافي است اگر از بازيهاي درخشان باران كوثري و بيتا فرهي و بدهبستانهاي دردناك مادر و دختري آن دو بيتفاوت بگذريم. لكيشنهاي محدود فيلم و ميزانسنهاي سادة داخل اتومبيل، فضايي سهل و ممتنع براي بروز خلاقيتهاي ذاتي بازيگر فراهم ميآورد. ما براي سارا و مادرش فقط دل نميسوزانيم، بلكه خود را مانند آنها و همراه آنها ميبينيم. انتخاب رنگ سياه و سفيد براي فيلم، در كنار زيباييشناسي رنگ سرخ براي خون، نشان از هوشمندي كارگردان در القاي فضاي تيره و تار ماجرا دارد. انتخاب سبك فيلمبرداري خاص ( دوربين روي دست ) و تعقيب آدمهايي كه حتي سعي ميكنند از نگاه هم ( نگاه كاوشگر دوربين ) بگريزند و به درون خود و خونبازيهايشان پناه ببرند، انتخابي بهجاست و اگرچه خيليها، ساختار فيلمبرداري «خونبازي» را با برخي آثار آوانگارد فيلمسازان نوگرا مقايسه كرده بودند، اما نبايد از ياد برد كه براي بنياعتماد پس از دو دهه فيلمسازي، تجربه كردن با ريسك بالايي همراه است و به نظر ميرسد كه او ريسك اين نوع تجربه را براي «خونبازي» با جان و دل پذيرفته است و انصافاً اين تجربة ساختاري، با مضمون فيلم تناسب خاصي پيدا كرده است. در جايي خواندم كه باران كوثري به خاطر بازي در نقش سارا، مجبور شد كه مدتها به دروغ، در نقش يك معتاد، در كلاسهاي بازپروري ترك اعتياد شركت كند. شركت در اين كلاسها، تأثيرات رواني آزاردهندهاي بر وي گذاشت. به نظر ميرسد كه بيتا فرهي، دو كارگردان فيلم ( رخشان بنياعتماد و محسن عبدالوهاب ) و عوامل فيلمبرداري، همه تحت آزار حسي و دروني ناشي از تلخي موضوع قرار داشتند. اما اگر اين تلخي در نهايت به فيلم افشاگري چون «خونبازي» منجر شود، به راستي تحمل اين رنج و سختيها ارزش داشته است. چرا كه در عرصة سينماي اجتماعي ايران، توجه آسيبشناسانه به معضل اعتياد، هميشه از جنبة انگيزهشناسي و تشخيص، آن هم در فضاهاي به شدت سانتيمانتال و احساسي ديده ميشود و جاي فيلمي كه فقط يك ساعت از زندگي جواني معتاد را با تمام ترسها، آرزوها، بيمها، توهينها، حقارتها، دغدغهها و بالاخره «بودنها يا نبودنها» به تصوير بكشد، به شدت حس ميشود. از اين جهت به تلاش همة عوامل «خونبازي» بايد خسته نباشيد گفت و آرزو كرد كه اين مسير در فيلمهاي بعدي اين گروه، منسجمتر دنبال شود... ¨ |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 0:10 توسط چیستا یثربی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
پاژیا ( مهدی نصیری ) آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
| پیوندها |
|
نیایش میمندی نژاد ( دفترنامه ) کبریا ( چیستا یثربی ) کوچه خوشبخت ( میترالبافی ) برف و بلوط و ماه ( مختارشکري پور ) |
|
RSS
|