تبليغاتX
عبورنور - نقد مدار صفر درجه

بايد سزاوار تراژدي بود

 

نگاهي به مجموعة تلويزيوني «مدار صفر درجه»

 

چيستا يثربی

 

 

 

«پهلوانان به مرور متحول مي‌شوند و چهره عوض مي‌كنند، اما اخلاق پهلواني هنوز پا برجاست.»

آندره بونار

 

سكانسي در مجموعة‌ «مدار صفر درجه» وجود دارد كه بعد از حضور ارتش اشغالگر نازي در دانشگاه پاريس، سارا در بستر بيماري دراز كشيده است و حبيب ( شهاب حسيني ) به ديدنش آمده و براي او گل آورده است.

سارا همچون موجودي شكننده و از نفس‌افتاده، حتي نمي‌تواند در تخت بنشيند. او بسيار آسيب‌پذير به نظر مي‌رسد، مانند دسته‌گلي كه در دست دارد، به گونه‌اي كه نوعي عروسك شكسته را در ذهن تداعي مي‌كند كه شدت خشونت واقعيت روزمره و متناقض ميان حقيقت و زيبايي و عشق از يك سو و بي‌رحمي سياست‌زدگي و تفكر فاشيستي از سوي ديگر، او را از پاي درآورده است.

به نظر مي‌رسد كه اين جهان براي سارا تنگ است. گويي كه اين جهان با همة جلوه‌هاي فريبنده، زشتي‌ها و زيبايي‌هايش براي سارا، دروغ به نظر مي‌رسد. او به جهاني ديگر تعلق دارد، جهان دانش و عشق. او به زيبايي، فلسفه، شعر و تاريخ تعلق دارد و به مفهوم واقعي انسان...

ساراي شكست‌خورده و مچاله‌شده بر تخت، تمثيل نوعي آرمان پايمال‌شده است. بر سارا دل مي‌سوزانيم و مي‌بينيم  كه حبيب با ترديد و دودلي با او سخن مي‌گويد و كلامي براي دلداري به او نمي‌يابد. اين را دوست دارم. سارا را مي‌فهمم، وقتي كه از كابوس‌هاي شبانه‌اش مي‌گويد. از اينكه ساية‌ مرگ و كابوس‌ها حتي در روز رهايش نمي‌كند. بي‌دفاعي او را مي‌فهمم، در برابر خشونتي كه ارزش‌هاي او را از پاي درمي‌آورد. دوست ندارم كه حبيب به سارا دروغ بگويد و نمي‌گويد. دوست ندارم به او بيهوده دلخوشي بدهد كه نمي‌دهد. دوست ندارم در اين شرايط ناگوار تاريخي و در اين پيچش غبار هستي آدمها، براي او از عشق و عرفان و فلسفه بگويد، يا شعر بسرايد كه هيچ يك از اين كارها را انجام نمي‌دهد. حبيب تنها تلخ نگاه مي‌كند و شايد به زحمت كلامي براي گفتن پيدا مي‌كند.

استيصال شهاب حسيني را در اين صحنه دوست دارم. چرا كه مثل زندگي، واقعي و بي‌رحم است. و اين سكانس مثال خوبي براي پيدا كردن ردّ نگاه اين مجموعه است. جايي كه هنر و عشق و زيبايي سركوب مي‌شود و پرخاشگري و خشونت بي‌منطق آدمي، جهان را سرشار مي‌كند. جايي كه زبان از گفتن بازمي‌ماند و سكوت، همچون قهر پروردگار، آغاز مي‌شود.

اين سكانس همچون جانماية‌ «مدار صفر درجه» است. نگرشي فلسفي، جامعه‌شناختي و تاريخي به انسان، انسان فارغ از مرز و مليت و مذهب. انسان به مفهوم كلي، به مفهوم «علم الانسان ما لم يعلم» انساني كه تنها امانتدار عشق الهي است و ميوة‌ معرفت را چشيده است، فارغ از آنكه دين و قوميت و نژادش چيست. انساني كه از فرهنگ و نژاد و مذهب، از سرّ ني و غم هجران در سوز و گداز است. انساني كه از ملاصدرا تا اسپينوزا و از حافظ و مولانا تا گوته و شكسپير، در جستجوي زيبايي است. همان‌گونه كه سارا، حبيب، زينت، فتاحي و حتي آن دخترك فرانسوي كه نامزدش در كسوت دشمن ميهنش، بر او ظاهر شده است. همچون كابوسي كه ناگهان به واقعيت مي‌پيوندد. كابوسي به تلخي واقعيت، واقعيتي به نام زندگي...

 

*    *    *

هميشه بر اين باور بوده و هستم كه حسن فتحي، بهتر از هر كارگردان ديگري، زبان رؤياها و كابوس‌هاي آدمي را مي‌شناسد و به قول نيچه، «هنر چيزي جز تفسير واقعي رؤيا نيست.» و فتحي رؤياها را در آثارش به تصوير مي‌كشد. او همان‌گونه كه كهن الگوي ازلي عشق را در «شب دهم» به تصوير كشيد، و در سريال ملاصدرا، «روشن‌تر از خاموشي»، كهن الگوي عطش براي دانستگي را مجسم كرد، اين بار در «مدار صفر درجه»، موضوعي بسيار عظيم‌تر را برگزيده است. موضوعي كه وصف حال انسان امروز است و با اين حال به دليل ابعاد سياسي و اجتماعي آن، بسيار حساس به نظر مي‌رسد.

فتحي در اين سريال، نقبي به جايگاه بشر معاصر در جهان امروز مي‌زند. اگر جنگ‌هاي قدرت‌طلبانه عامل خشونت انساني هستند، جنگ‌هاي بي‌رحمانه‌تر و دروني‌تري نيز در بافت زندگي انسا‌ن‌ها در كارند. جنگي كه انسا‌ن‌ها را طبقه‌بندي مي‌كند و روبروي هم قرار مي‌دهد. جنگي كه چون موريانه، روح تازه و شاداب انسان را مي‌جود. جنگي كه مذهب، نژاد و مليت آدم‌ها را به سلاحي براي صدمه زدن به يكديگر بدل مي‌كند. جنگي كه انسا‌‌ن‌ها را به جاي عشق و دانايي، به كينه‌ورزي عليه هم تشويق مي‌كند.

اين جنگ خطرنا‌ك‌تر از جنگ دوم جهاني است. جنگي پنهان است كه در بافت سياست‌پيشه‌گي وجود دارد و فتحي در «مدار صفر درجه»، اين بينش تراژيك را به بهترين شكل به تصوير مي‌كشد و احتمال از دست رفتن ارزش‌ها در جامعه‌اي كه به تدريج از عشق و معنويت تهي مي‌شود.

در چنين جامعه‌اي همه چيز مجاز است. نابهنجار، بهنجار جلوه مي‌كند و اين اوج تراژدي است. رولان بارت، منتقد معروف، جايي مي‌گويد: «درام همه جا وجود دارد، اما تراژدي كمياب است و آدم با درد و رنج آفريده مي‌شود.» جهان فتحي در «مدار صفر درجه»، بي‌شك جهاني تراژيك است، اما كارگردان نه شكوه مي‌كند و نه بر آدم‌هايش دل مي‌سوزاند. و هنر كارگردان در اين است كه با اشراف بر ديالوگ‌نويسي، شخصيت‌پردازي و بينش فلسفي- تاريخي، همة اعتقادات خود را در قالب داستاني جذاب و تپنده جلو مي‌برد.

همان اتفاقي كه در «شب دهم»، «پهلوانان» و «روشن‌تر از خاموشي»، هم رخ مي‌دهد. تماشاگر، مخاطب صرف اعتقادات سياسي- اجتماعي و يا بينش هنري كارگردان نيست. تاريخ و فلسفه با داستان همخواني دارد. مخاطب در درجة اول درام مي‌بيند و با داستان جلو مي‌رود و داستان خود افشاگر است. همچون داستان‌هاي هزار و يك شب كه خود به مثابة درمان است. داستان همچنان كه گره‌هايش گشوده مي‌شود، تأثير اجتماعي- فلسفي و هنري خود را بر جاي مي‌گذارد و همخواني آن با زندگي بشر معاصر آشكار مي‌شود. به همين دليل، همة اقشار مردم، بنا به دانسته‌ها و پس‌‌زمينه‌هاي معرفت خود، با آثار فتحي ارتباط برقرار مي‌كنند. اگر روشنفكر نااميد و منزوي، تراژدي نسل خود را در آثار او بازمي‌يابد، جوان عاصي و عاشق و آرمانگرا نيز نسل خود را در آن بازمي‌شناسد. 

گفتن دربارة ‌اين همه، آن هم فقط در قالب يك داستان تصويري، كاري دشوار است و فتحي بسيار ماهرانه مي‌داند كه چگونه جلوتر و يا بيشتر از داستانش سخن نگويد. او همه چيز را به شخصيت‌هايش مي‌سپارد. آنها را هنرمندانه طراحي مي‌كند و مي‌گذارد كه خودشان سخن بگويند و فشار تراژيك هستي و سال‌هاي بحراني تاريخ جهان و ايران را از قالب درام‌هاي تلخ و شيرين زندگي‌شان به نمايش بگذارند.

 

*   *   *

 

در مورد سريال «مدار صفر درجه» شايد هنوز قضاوت نهايي زود باشد. اما دلم نمي‌آيد به اين سريال اشاره كنم، بي‌آنكه به دو نكته اشاره نكنم. اولي، توانايي فتحي در آشنازدايي است. براي تماشاگران تلويزيوني كه عادت كرده‌اند شام خود را در برابر تلويزيون ميل كنند و همه چيز سريال‌ها برايشان قابل پيش‌بيني باشد و حتي صحبت‌هاي بازيگران را بتوانند حدس بزنند، «مدار صفر درجه» يك استثناء است كه در آن از همة مفاهيم شناخته‌شدة سريال‌هاي تلويزيوني ايراني، چون عشق، خشونت، حسادت، جاه‌طلبي، كينه‌جويي و انتقام، آشنازدايي شده و فضايي جديد خلق شده است. فضايي كه ارزش كشف و تأمل دارد.

مورد دوم، به كار دشوار هماهنگي بازيگران مختلف ( از فرهنگ‌ها، زبان‌ها و مليت‌هاي مختلف ) بازمي‌گردد. كاري دشوار و سترگ كه به جرأت، اولين بار در اين حجم وسيع، در يك اثر ايراني صورت مي‌گيرد و هدايت بازيگران به گونه‌اي است كه گويي همة اين بازيگران ( با زبان‌ها و مليت‌هاي مختلف و البته سطح بازيگري متفاوت ) بازي‌هاي يكدستي ارائه مي‌دهند. گويي همگي در خدمت آن كل واحدي هستند كه كارگردان رو به سوي آن دارد. رو به آفتاب عالمتاب حقيقت كه همة‌ جان‌هاي تشنه را چون آفتابگرداني، به سوي خود متمايل مي‌كند. و حسن فتحي در اين يكدستي، كاري سترگ و فراموش‌نشدني انجام داده است.

واقعاً بسياري از موارد از ياد مي‌برم كه شهاب حسيني و سارا زبان يكديگر را نمي‌فهمند و هر يك به زبان خود سخن مي‌گويند و يا استاد آنها مجارستاني است و اصلاً زبان هيچ‌يك را نمي‌داند. «يك قصه بيش نيست، غم عشق»... و اين قصه اگرچه از زبان هر كس كه مي‌شنويم، نامكرر است، اما هميشه همان يك قصه است كه بايد به بهترين شكل بيان شود و فتحي به شاعرانه‌ترين شكل، خشونت جنگ، سياست‌زدگي، بي‌عدالتي و خودمحوري آدم‌ها را در تقابل با نهال آسيب‌پذير عشق، دانش و ايمان قرار داده است.

در پايان دلم نمي‌خواهد از حس تراژيك سريال چيزي كم شود. اين ديگر يك احساس شخصي است. دلم نمي‌خواهد از بيرحمي وقايع آن كاسته شود. دلم نمي‌خواهد خوش‌بينانه و شايد زودباورانه، همه چيز تلطيف شود. حتي دلم نمي‌خواهد بنا به رسم معمول، همه در اين مجموعه عاقبت به خير شوند. دلم نمي‌خواهد آدمها، حتي آن هم‌كلاسي‌هاي جاسوس‌مآب حبيب، ناگهان متحول شوند و به آدم‌هاي مثبتي تبديل شوند. دلم نمي‌خواهد ساية دلنشين اندوه در چهر‌ة زينت ملوك ( لعيا زنگنه) با بازي درخشانش، جاي خود را به سرخوشي يا بي‌تفاوتي بدهد.

دلم نمي‌خواهد ريتم ماجراها كندتر و تندتر شود. همه چيز در اين سريال شكل زندگي است و لذا ارزش آن را تنها كساني درمي‌يابند كه زندگي را با همة ‌فرازها و فرودهايش تاب بياورند و براي ذات منحصربه‌فرد آن، احترام قائل باشند.

فتحي در «مدار صفر درجه» دست به آزمون بزرگي زده است. آزمون مواجهه با تلخي‌هايي خارج از اختيار آدمي، جبر و فشاري از سوي سياست‌زدگي و تكرار اشتباهات تاريخي. دلم نمي‌خواهد همه در نهايت به هم برسند و عاقبت به خير شوند. من بوي واقعي زندگي اين مجموعه را دوست دارم و اگرچه زبان و گويش و لباس‌ها از زمان ما فاصله دارد، همچون همان كهن الگوي مشترك، مرا هم به درد مي‌آورد. من اين درد مقدس را دوست دارم.

«مدار صفر درجه» از نگاه من، داستاني در باب آدمي و سرنوشت اوست. اما اين داستان با تفسير واقعه‌اي متفاوت، در فضايي جديد رخ داده است. لذا مخاطب از همان ابتدا، خود را با امري يكسره تازه و غيرمترقبه مواجه مي‌بيند و اين امر او را وادار به تأمل و انديشيدن مي‌كند و همين انديشيدن يعني لذت هنري...

متفاوت بودن اين مجموعه از همان آنونس اوليه، شوق لذتي اصيل‌تر را در دل مردم زنده كرد. هر پديدة‌ غيرمنتظره‌اي زبان لازم خود را مي‌طلبد تا مردم آن را دريابند و من حس مي‌كنم اين اتفاق، به تدريج براي مجموعة «مدار صفر درجه» روي داده است. حالا مردم هم مثل حبيب، نگران سرنوشت سارا و مثل سارا، نگران سرنوشت فرانسه و اصلاً همة جهان هستند. اين همان مفهوم فرهنگ است. پيدا كردن وحدت در كثرت اعتقادات و قوميت‌هاي امروز.

و باز جمله‌اي از رولان بارت در ذهنم تكرار مي‌شود: «مردم درام را برمي‌تابند و مي‌پذيرند، اما بايد سزاوار تراژدي بود، همان گونه كه بايد لياقت هر چيز بزرگي را داشت...» ¨

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 0:44  توسط چیستا یثربی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
پاژیا ( مهدی نصیری )
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
پیوندها
نیایش میمندی نژاد ( دفترنامه )
کبریا ( چیستا یثربی )
کوچه خوشبخت ( میترالبافی )
برف و بلوط و ماه ( مختارشکري پور )
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان